بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

چهار دست و پا

دخترم پارسال ماه رمضان تو شکمم بودی و باورم نمی شه امسال ماه رمضان کنارمی، اخه پارسال شبای احیا بیدار موندم و دعا خوندم فقط جز اینکه پاهام ورم داشت و هی خواب می رفت مشکلی نداشتم ولی امسال گل دخترم اجازه نمی داد دعا بخونم یا می می می خواستی یا کتاب مفاتیح رو می کشیدی اخ من فدای اون دستای کوچیکت بشم. خدا رو شکر واسه این فرشته. خبر مهم اینکه بعد از سینه خیز رفتنت حالا داری چهار دست و پا میری. وای بهار اینقدر ریزه میزه ای که چهار دست و پا می ری انگار عروسکی. می می که می خوایی با گریه می گی ماما می می، الهی من فدات بشم. بابا رو هم تازه یاد گرفتی می گی و وقتی می خوایی خودتو لوس کنی می گی بابا. امسال موفق شدیم بریم افطاری خاله ...
14 تير 1395

واکسن شش ماهگی

بهار عزیزم از اینکه روز به روز بزرگ شدنت رو با چشمام می بینم خدا رو شکر می کنم. الان دیگه وقتی رو زمین باشی سریع برمی گردی روی دستات و تلاش می کنی که سینه خیزجلو بری عزیز دلم. کمک غذات رو هم دو هفته قبل از پایان شش ماهگی شروع کردیم چون من معده درد شدید گرفتم و خوب نمی تونستم غذا بخورم و شیرم سیرت نمی کرد. یه اتفاقی افتاد که من و بابا تصمیم گرفتیم واکسن شش ماهگیتو بریم خونه مادر اینابزنیم. یکم نگران بودم و دلشوره داشتم, اون روزم چند جا رفتیم که چون پنج شنبه بودنمیزدن. خلاصه یه جا رو پیدا کردیم و واکسن رو زدیم. شب اول تب زیاد داشتی ولی خدا رو شکر زیاد اذیتت نکرد. بابا برگشت خونمون و ما چند روزی خونه مادر م...
26 ارديبهشت 1395

چهارشنبه سوری و عید

دختر گلم هر سال چهارشنبه سوری می رفتیم سراب چون همه اونجا جمع بودن و کلی خوش میگذشت, ولی امسال بابا نبردمون و گفت تو می ترسی. برای همین توی حیاط یه اتیش روشن کرد , تو هم با تعجب فقط نگاهه اتیش می کردی. کاش میفهمیدم دلیل تعجبت چی بود. چند روز پیش تو توی حال بودی منم اتاق خواب بابا هم حمام, وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم برگشتی روی دستت و داری بالا رو نگاه می کنی کلی ذوق کردم واست همه ی زندگییم. حالا همه با هم: سال 1395 مبارک(سال میمون) عزیز دلم اولین عیدت مبارک باشه صد سال به این سالها گل دخترم. ای خدا جون تو این سال جدید به همه تن سالم و دل خوش روزی بده. راستی عمه بهاره از المان اومد و کلی واست سوغاتی ...
6 فروردين 1395

واکسن چهار ماهگی

بهار جونم خدا رو شکر می کنم برای حضورت توی زندگی من و بابا جون از کارای جدید که انجام می دی نیم خیز می شی ودوست داری بلند بشی.   تازه یاد گرفتی می گی هم. الهی من فدات بشم. دستتاتو میگیری جلوی چشمتو بهشون خیره می شی. یه جا خوندم توچهار ماهگی نوزاد باید دستشو دراز کنه ولی تو دراز نمی کردی و نگرانت شدم ولی بابا بهت کمک کردو تو هم یاد گرفتی که دستاتو واسه اشیاه نزدیکت دراز کنی. از این شیرین کاریهات که بگذریم می رسیم به واکسنت. وقتی بابا خوابوندت روتخت می خندیدی و نمی دونستی چی در انتظارته که واکسن توسط ایلین(فامیل بابا اینا) زده شد و داد تو بلند شد. که کاش فقط این گریه بود, علی رقم مراقبت من و بابا تا یک هفته ...
19 اسفند 1394

شب یلدا

دخترم اولین شب یلدات مبارک. برات بهترین هارو ارزومی کنم. ببخشید یکم با تاخیر مطلب رو گذاشتم. راستش بعد از گذشت 3 ماه هنوز خوب نتونستم با شرایط جدید زندگیم یعنی حضور تو کنار بیام. دوست دارم همه دنیا رو به پات بریزم ولی همش کمبود وقت دارم. دیشب بابا جون موهاتو کوتاه کرد خیلی باحال شدی. دست گلش درد نکنه. شبا یه دو ساعتی بی قراری و گریه می کنی و با هیچ چیز اروم نمی شی..  و نمیزاری که بابا راحت بخوابه. راستی تازگی ها غریبی می کنی. اخه حسابی خوش خنده بودی ولی الان اگه کسی رو نشناسی خنده که نمی کنی هیچ, بغض هم میکنی. بازم خدا رو شکر می کنم به خاطر حضورت. ...
14 بهمن 1394

واکسن دو ماهگی

بهار جان امسال زمستون خیلی سرد شد و تمام نگرانی من این بود که تو این هوا چطور ببرمت بیرون که واکسن بزنی. خدا رو شکر روز واکسنت هوا گرمتر از روزای قبلش بود. از هوا که خیالم راحت شد ,استرس درد واکسن و تب تو رو داشتم.. بالاخره همراه بابا جونت بردیمت واکسن زدی. کلی گریه کردی و تا فردا صبحش تب داشتی و من هر 4 ساعت بهت قطره استامینوفن می دادم. بابا کلی بهت رسید. روز اول روی جای واکسنت یخ گذاشت و روز دوم حوله داغ کرد. شبا هم که نمی خوابی تازه 4 صبح شروع به خمیازه کشیدن می کنی. یه شب که بابات نبود و رفته بود ماموریت تا 6 صبح گریه کردی و با هیچ چیزم ساکت نمیشدی. سرم شدید درد گرفته بود و واقعا اح...
19 دی 1394

زمینی شدن بهار

بهار عزیزم به این دنیا خوش اومدی. داشتم مطالب قبل رو می خوندم که چقدر بی قرار شده بودم واسه اومدنت اشک توی چشمام جمع شد و خدا رو شکر کردم. هفته 37 بودم که رفتیم خونه مادر جون که من اونجا زایمان کنم , درست روز تاسوعا بود. رفتم دکتر و تاریخ تقریبی که دکتر برای زایمان به من داد 22 ابان بود البته بعد از معاینه گفت که احتمالا زودتر به دنیا میاد. خاله طیبه و اراد جون هم اومدن و یک هفته موندن. کلی برنامه ریزی برای خرید داشتم که با مادر جون بریم که دختر گلم هفته 38 به دنیااومد و کارها خرید ها نا تموم موند. در واقع یک روز بعد از رفتن خاله طیبه با تمام سختی های زایمان وقتی ثمره نه ماهتو بغل می کنی سبک می شی و فقط می گی خدایا ممنون. خدا...
28 آذر 1394

اسم فسقلی خانم

بعد از 7 ماه من و بابا جونت روی اسم تو به تفاهم رسیدیم. بهار خانمم اسمت مبارک باشه امیدوارم تو هم خوشت بیاد. کار خیلی سختی بود ولی بالاخره تصمیم گرفته شد. راستی برات شال بافتم. از دوران مدرسه دیگه چیزی نبافته بودم. راستش خیلی علاقه به بافتنی نداشتم ولی تو باعث شدی که ببافم و لذت ببرم. فکر نمی کردم هنوز نیومده بشی همه زندگیم. بهارم از خدا سلامت تو رو می خوام. دوست دارم گل همیشه بهارم. ...
6 مهر 1394

سیسمونی دختر گلم

بالاخره وقت آوردن سیسمونی دخترم رسید. 13 شهریور 1394 مادر جون و پدر جون به همراه خاله زهرا و خاله فاطمه سیسمونی دختر گلم رو آوردن.  دست مادر و پدر جون درد نکنه که حسابی زحمت کشیده بودن و وسیله های خوشگل خوشگل واسه دخترم خریده بودن. براشون بهترین هارو آرزو می کنم. سیسمونی با کمک خاله های گلت چیده شد. از اون روز دل تو دلم نیست واسه اومدنت. خاله فاطمه واست پتو خرید و خاله معصومه واست آغوش خرید و خاله طیبه واست آبمیوه خوری خرید و خاله زهرا که زحمت آوردن سیسمونی رو کشیده بودن پول داد. وقتی تجسم می کنم تو اون لباسارو پوشیدی داری با وسایلت بازی می کنی ناخوداگاه یه لبخند روی لبم میاد و قند ت...
29 شهريور 1394